|
آسمان ، اشك ،انتظار
آسمان باز مي گريد
چشمان آبي اش باز خونين شده
حال خوشي دارد او هر شب جمعه
در اين اوضاع پريشان دنيا
اونظاره گر ظلم و سياهي هاست
او منتظر عدل و سفيدي هاست
آسمان باز مي گريد
چشمان آبي اش باز سرخ آتشين شده
مي گويد اي كاش !
نبود و حال كه بودنش اجبار است
كاش نمي ديد
مي گيرد تا شايد فروغ چشمانش تار گردد
او خود به من گفت
آهسته و آرام ، ولي كوبنده گفت :
اي كاش غمخوار من مي آمد
يا كه مرا توفنده مي برد
آسمان باز مي گريد
چشمان آبي اش باز گلي سرخ شده
گفتم به او نجوا كنان
تو كه با تمام وسعتت
با تمام عظمت و كرمت
با تمام فرّ و شكوهت
با وجود دلي بزرگ
باز اشك مي باري
پس بگو من چه كنم ؟
دلي دارم كوچك و تنگ
دل نگو بهتر كه گويي غنچه ايي بي آب
پس بگو من چه كنم ؟
من درمانده ، من تنها چه كنم ؟
گفت : آرام باش
نكند گويي اي كاش ، من آسمان بودم
اين نگو كه من گويم اي كاش جاي تو بودم
دلي كوچك اما دلدار داري
دلي كوچك اما يك يار داري
دل من امّا بزرگ است و تاريك
دل نگو بهتر كه گويي گلي بي ساق
آسمان باز اشكها امانش ندادند
ساكن شد اما سكوتش گيرا بود
سكوتش همچو حرفهايش رسا بود
آسمان بي هيچ سكوتي آرامن بود
گويي كسي به او چيزي گفت و اين بار چيزي فهميد
در گوشم آرام گفت :
نفهمند رازم را
مبادا بيگانگان بشنوند حرفم را
گفت : مي آيد
به زودي زود مي آيد
تا چشم بر هم زني مي آيد
مي آيد و من و تو را
بلكه همه عشّاق را
مي برد از ين جا
گفتم : مي داني كجا ؟
گفت : آرامتر
ندزدند نامحرمان صدايت را ؟
گر چنين شود بدزدند يار تو و غمخوار مرا
صدايش مي لرزيد
شانه هايش گهوارة كبوتران بود
دلش آشيان بي پناهان بود
آسمان باز مي گريست
ليك اين بار بوي شادي و عشق مي داد اشك هايش
واژة انتظار را او برايم معنا كرد با اشك هايش
انتظار يعني طغيان نهر دل
شكست سدّ عشق
آبياري سبزه هاي پلك
سيلي بر پهناي دشت عاشق
پيوستن به بحر بي كران معشوق
آسمان اينك حرفي نمي زند
صداي قطره قطرة اشكش نمي رسد
خدايا ! نكند او هم
از برم پر كشيد و به بام آرزوها رفت ؟
راستي تو ديده ايي آسمان بام آرزوها را ؟
آن جا كه پناه داد آسمان بام خانة ما را ؟
دانم كه روزي باز گردد
آن روز ، روز موعود باشد
كه مهدي ما هم باز گردد
پي تو هم چو آسمان ازخود رها شو
ناله ات را با ناله بي ناي من همراه كن
دعا كن و بگو :
با صدايي به بلنداي آسمان بگو :
يا ربّ !
« عجّل فرج مولانا صاحب الزّمان »
نظر شما(0) |