صفحۀ اصلی
 
جشنواره‌ها
 
نمایشگاه آثار تصویری
 
نمایشگاه آثار ادبی
 
پرسش‌های متداول
 
ارتباط با طوبی
 
درباره طوبی
 

 

به زلالی باران........... اثر: افسون معتمدی

به زلالی باران..........
( تقدیم به مهدی موعود )


به زلالی باران ، به بزرگی یک دنیا
به صداقت آیینه ، به قشنگی یک دریا

تو نه انسان ، نه فرشته ، مثل یک نور عظیمی
مثل یک جام بلوری ، مثل یک قاب قدیمی

نه تورا دیدم و هرگز نشانی ز تو دارم
نه که دانم ، دور دوری ، یا همین جایی کنارم

با تو دنیایم لطیف است ، قطعه هایم جاودانه
آسمانم پر ستاره ، زندگی ام عاشقانه

با تو دیگر در نهانم جای هر دلواپسی نیست
با تو دیگر قلب و جسمم سایه بان هر کسی نیست

با تو گویی در بهشتم ، بر فراز کوه و دشتم
با تو دیگر جا نمانده ذره ای غم در سر شتم

جای پایت در نمازم ، سجده گاهی عارفانست
بوی عطرش در مشامم ، یک تسلای شبانه است

یک سفر ، اما تو را باز ، به دیار خود کشیده
روح تو ، اما همین جاست ، جسم تو از ما رمیده

خیلی سخت است که ندانم ، چهره دلخوا تو کیست؟
آن وجود آسمانی ، که صدایش می کنم چیست؟

گر چه احساست لطیف است ، نام پاکت بی حریف است
چهره ات را که ندیدم ، سوی چشمانم ضعیف است !

غایبی اما همیشه ، حاضری در زندگیم
قالبی بر جسم و روحم ، شاهدی بر سادگیم

من فقط شبها کنارم بوی عطر قاصدکهاست
آن عزیز مانده در راه ، قبله گاه شاپرکهاست

بوی عطرت را همیشه ، شاپرکها هدیه دارند
گر چه وقتی پر گشایند ، در نبودت بی قرارند

فکر بودن در کنارت ، مثل یک خواب طلایی است
آنکه من می بینمش هم ، جزیی از این آشنایی است

روزی گر منت گذاری ، از دیارت پر گشایی
روز خوب آشنایی ، مرگ خوابهای طلایی...

روز معراج دوباره ، هجرت کوهی ستاره
یک قیام سخت و سنگین ، در زمینی پاره پاره

روز موعود گل عشق ، روز بد بختی شیطان
بر بلندای سپیدی ، روز خوشبختی انسان

می رسد آ ن روز دیرین ، که دگر دنیا سپید است
انیک اما در سیاهی ، نقطه ای نور امید است

جسم من اکنون سبکتر ، از پر و بال پرنده است
از سحر تا روز امید انتظاری بس کشنده است

من تورا با بهترین عشق ، می سپارم به خدایم
رفته ام وقتی بیایی ، مانده تنها جای پایم

نظر شما(0)

 

توسل به امام زمان ( فارسی و ترکی ) اثر: فهیمه پیرعلیلو

دست من دامان تو درد من درمان تو جانم شود قربان تو
یابن الحسن 2 بار
در کوی تو ماوی کنم روبرسوی صحرا کنم شاید تو را پیدا کنم
یابن الحسن 2 بار
ددلر دواسی هارداسان دیلر صفاسی هارداسان زهرا بالاسی هارداسان
یابن الزهرا 2 بار
قربان اولوم گوز قاشیوه نقشون چکن نقاشیوه گل بیر دولانیم باشیوه
یابن الحسن 2 بار
آقا به جان مادرت آن مادر غم پرورت ما را نرانی از درت
یابن الحسن 2 بار
نه کاخ و تالار ایستروخ نه باغ پر بار ایستروخ توفیق دیدار ایستروخ
یابن الحسن 2 بار
باخما منیم گناهیمه پرونده سیاهیمه باخ بیر منیم گوزیاشیمه
یابن الحسن 2 بار
گل بیر دولانیم باشیوه یابن الحسن 2 بار
باب الحوائج موسی بن جعفر دردم دوا کن مطلب روا کن صبرم عطا کن به حق پیغمبر الله اکبر الله اکبر

نظر شما(0)

 

آسمان-اشک-انتظار اثر: معصومه مروتی شریف آبادی

آسمان ، اشك ،‌انتظار

آسمان باز مي گريد
چشمان آبي اش باز خونين شده
حال خوشي دارد او هر شب جمعه
در اين اوضاع پريشان دنيا
اونظاره گر ظلم و سياهي هاست
او منتظر عدل و سفيدي هاست
آسمان باز مي گريد
چشمان آبي اش باز سرخ آتشين شده
مي گويد اي كاش !
نبود و حال كه بودنش اجبار است
كاش نمي ديد
مي گيرد تا شايد فروغ چشمانش تار گردد
او خود به من گفت
آهسته و آرام ، ولي كوبنده گفت :
اي كاش غمخوار من مي آمد
يا كه مرا توفنده مي برد
آسمان باز مي گريد
چشمان آبي اش باز گلي سرخ شده
گفتم به او نجوا كنان
تو كه با تمام وسعتت
با تمام عظمت و كرمت
با تمام فرّ و شكوهت
با وجود دلي بزرگ
باز اشك مي باري
پس بگو من چه كنم ؟
دلي دارم كوچك و تنگ
دل نگو بهتر كه گويي غنچه ايي بي آب
پس بگو من چه كنم ؟
من درمانده ، من تنها چه كنم ؟
گفت : آرام باش
نكند گويي اي كاش ، من آسمان بودم
اين نگو كه من گويم اي كاش جاي تو بودم
دلي كوچك اما دلدار داري
دلي كوچك اما يك يار داري
دل من امّا بزرگ است و تاريك
دل نگو بهتر كه گويي گلي بي ساق
آسمان باز اشكها امانش ندادند
ساكن شد اما سكوتش گيرا بود
سكوتش همچو حرفهايش رسا بود
آسمان بي هيچ سكوتي آرامن بود
گويي كسي به او چيزي گفت و اين بار چيزي فهميد
در گوشم آرام گفت :
نفهمند رازم را
مبادا بيگانگان بشنوند حرفم را
گفت : مي آيد
به زودي زود مي آيد
تا چشم بر هم زني مي آيد
مي آيد و من و تو را
بلكه همه عشّاق را
مي برد از ين جا
گفتم : مي داني كجا ؟
گفت : آرامتر
ندزدند نامحرمان صدايت را ؟
گر چنين شود بدزدند يار تو و غمخوار مرا
صدايش مي لرزيد
شانه هايش گهوارة كبوتران بود
دلش آشيان بي پناهان بود
آسمان باز مي گريست
ليك اين بار بوي شادي و عشق مي داد اشك هايش
واژة انتظار را او برايم معنا كرد با اشك هايش
انتظار يعني طغيان نهر دل
شكست سدّ عشق
آبياري سبزه هاي پلك
سيلي بر پهناي دشت عاشق
پيوستن به بحر بي كران معشوق
آسمان اينك حرفي نمي زند
صداي قطره قطرة اشكش نمي رسد
خدايا ! نكند او هم
از برم پر كشيد و به بام آرزوها رفت ؟
راستي تو ديده ايي آسمان بام آرزوها را ؟
آن جا كه پناه داد آسمان بام خانة ما را ؟
دانم كه روزي باز گردد
آن روز ، روز موعود باشد
كه مهدي ما هم باز گردد
پي تو هم چو آسمان ازخود رها شو
ناله ات را با ناله بي ناي من همراه كن
دعا كن و بگو :
با صدايي به بلنداي آسمان بگو :
يا ربّ !
« عجّل فرج مولانا صاحب الزّمان »

نظر شما(0)

 

قصه هجر اثر: معصومه مروتی شریف آبادی

ملكا غم هجر تو در لوح دلم به چه تصوير كنم به وصالت كي رسم بهر رسيدن چه تدبير كنم
به سر منزل مقصود چه زمان ره ببرم تا دل ديوانه به سر زلف تو زنجير كنم
دل شكسته ، منتظر چشم به رهت دوخته ام تا ببازم دل و در عشق تو توفير كنم
هر چه در دوري تو فن و هنر آموختم نتوان تا دل بشكسته بدان تعمير كنم
قصة هجر تو در محضر عقل خواندم عقل فرو ماند كه صبر را به چه تقدير كنم
گر رسد وقت وصالت به فزوني در غم دل و جان يكسره غمخانة تو گو چه تدبير كنم




نظر شما(0)

 

سرداب غم اثر: مرضیه زحمتکش

درین سرداب غم سردار غربت بیا و نذر این دل را ادا کن
بیا سر شفیر لحظه ها را ز مد هوشان رویت بر ملا کن
بیا وعشق را دریاب قدری فدا کن لحظه ها یت را فدا کن
درین وادی معشوقان عاشق بیا اخر کمی من را صداکن
دل تنگم نمی ماند که بی تو سرکویت محبت را رها کن
نفس پر التهاب و بی قرار است بیا لاقل کمی رحمی بما کن
بیا و روی چون ماهت نگردان دوا کن این دل تنگم دوا کن
قفس دلسنگیش را از تو اموخت به این دلخسته ی گریان وفاکن
ترنم زاده ی دل تنگی توست بیا این سیل دل را خود رها کن
تو چون مایی سرشت از خاک داری بیا سنگ دلت بشکن خطا کن

نظر شما(0)

 

«   ... 21  22  23  24  25  26  27  28  29  30  ...  »

 
 



Home | Site map | Contact us | About us
Copyright 2002-2005 TOOBAA cultural group (None Government Organization) . All rights reserved.
 

265