صفحۀ اصلی
 
جشنواره‌ها
 
نمایشگاه آثار تصویری
 
نمایشگاه آثار ادبی
 
پرسش‌های متداول
 
ارتباط با طوبی
 
درباره طوبی
 

 

زندگی اثر: حامد شفیعی اصفهانی


به نام خدا

زندگی

زندگی با همه ی وسعت خويش

محفل ساکت غم خوردن نيست

حاصلش تن به غذا دادن و پژمردن نيست

اضطراب و هوس ديدن وناديدن نيست

زندگی خوردن و خوابيدن نيست!

زندگی جنبش و جاری شدن است

از تماشاگه آغاز حيات

تا به جائی که خدا می داند

نظر شما(0)

 

بیداری در خواب اثر: شهرام ملکی زاده

خواب ديدم ديشب دوباره خواب تو يار قديمی

پيش من نشسته بودی چه مقدس و صميمی

خواب ديدم که دستای تو داره ميرسه به دستم

اما من بازم دوباره حرمت تو رو شکستم

تو به من نيگا ميکردی مثل يک عاشق ديرين

دنيايی توی نگات بود دنيايی قشنگ و شيرين

من و تو نشسته بوديم تو حياط روی يه تختی

لب حوض يه عالمه گل زير سايه درختی

تو می گفتی از غم دل که نذاشته تو رو راحت

منم از اينکه به دوريت هيچ وقت نکردم عادت

با صدای مهربونت شعراتو برام ميخوندی

غمی انگار تو صدات بود که چرا پيشم نموندی

من همه محو نگاهت تو خريدار گناهم

تو تموم راهو رفتی من تازه اول راهم

چه سعادتی که ديشب تو رو توی خواب ديدم

مثل يک برگ گل سرخ تو رو روی آب ديدم

وقت رفتن بود و اينبار دل من رضا نميشد

آخه دل محو نگات بود از چشات جدا نميشد

ميدونم هر بار که ميرم دل تو برام ميلرزه

به خدا که هر نگاهت به يه عالمی می ارزه

هر دغه موقع رفتن پر ميشه توی نگات غم

چشم براه که کی دوباره بيام و بمونيم با هم

حالا من رفتم و تنها بی تو دارم روز سختی

کاش ميشد بازم دوباره بشينيم زير درختی

ديگه طاقتی نمونده زندگی بی تو عذابه

اينجا با اين همه خوبی واسه من مثل سرابه

برای هميشه اينبار غم و از چشات ميگيرم

اگه راست نگفته باشم الهی که من بميرم

ميام و با تو میمونم مثل دو يار قديمی

تو برام حرف ميزنی باز حرفای خوب و صميمی

از همه ثروت دنيا همه لحظه های شيرين

من فقط نگا تو ميخوام نگاه عاشق ديرين

اگه بی تو هر جا رفتم اگه بی تو هر چی گفتم

ميدونی که بی غم تو هيچ شبی رو من نخفتم

باز بيا به خواب من تا خواب من حرمت بگيره

باز برام تو شعر بخونی غصه تو دلم بميره

خواب ديدم ديشب دوباره خواب تو يار قديمی

پيش من نشسته بودی چه مقدس و صميمی

نظر شما(0)

 

نا مه ای به پسر فاطمه  اثر: فاطمه پورآقاجانی

پسر فاطمه
قلم شد مشت و مركب آب ديــده به لوح سينة هجـــــران كشيده
نويسم نامـه اي با آه و زاري بـراي مه وشي ، زيبـــــا نگاري
بنام آنكه مهرت در دلم ريخت هم او مهر تو را با جانم آميخت
سلام اي دلبرم ، اي نـازنينـم سلام اي تاج سر، اي مه جبينمم
سلام اي سرو قد ، اي گلعـذارم خبر خـواهي اگر از حـــال زارم
ملالي نيست جـز درد جــدائي كجــائي اي گل نــازم كجــائي
سالهاست كه نام زيباي تو زينت افزاي مجالس و ياد تو صفا بخش قلبهاي ارادتمندان درگاهت مي باشد .هيچ مجلس مذهبي نيست كه منعقد گردد و نام بلند آوازه تو در آن برده نشود. بلكه نام تو محور سخن و يادت انگيزه تشكيل مجالس است.
و هر كس بقدر توان خود و بقدر وسعش به ساحت ملكوتي شما عرض ارادت كرده، عده اي با آمدن ، عده اي با نوشتن و عده اي با خواندن ، عده اي با گريستن و عده ايبا گرياندن ،عده اي با شعر گفتن و عده اي با گوش دادن . همه و همه مي كوشند تا نشان دهند با اينكه پرتو جمال ملكوتيت از پشت ابر هاي غيبت روشني بخش قلبهاي عاشق مي باشد ولي قلبهايي كه با ياد تو خوگرفته اند توان ساكت نشستن را ندارند.
در طول تاريخ هر كس كه توانسته از تو گفته و از تو نوشته و بقدر فهم خود تو را تعريف نموده است هرچند همه آنها كه گفته اند در مقام ملكوتي شما گفته اند ونوشته اند ولي شما والاتر و برتر از تعريف افراد عادي هستيد. بالاتر از آنيد كه در حد كلمات ناقص و قاصر بگنجيد ولي چه علاج كه نه كلمات را بيش از اين قدرت بيان است و نه ادراك را بيش از اين راه، ولي شما بزرگوارانه اين پراكنده گويي ها را قبول فرموده ايدو آنها را مورد عنايت كريمانه خود قرار داده ايد و اين بزرگواري شماست كه به بنده حقيري همچون من اجازه مي دهد تا قلم گيرم و بنويسم.
مولاي من . باز مي بينم چه بنويسم، چه بگويم، چگونه بگويم، مگر مي شود ؟وجودي را كه زمين و زمان به وجودش محتاجند و به ميمنت حضورش روزي مي خورند در كلمات ناقص وبا درك و فهم قاصر خود بستايم.
مهدي جان اي يگانه غريب نواز ! ابرهاي غربت وتنهايي بر سرم سايه افكنده و گلدسته هاي غم ، زير ايوان نگاهم صف كشيده اند !
اي نگاه اهورايي و اي دستان خدايي بيا و اهريمن مجنون را از زمين دلمان بيرون كن و از بند هوسهايمان رها ساز .
بيا كه ديار صبح و روشني از آن توست و گذر گاه خيال با ياد ونام تو معطر است .
چقدر بي تو سايه هاي اندوه درازتر مي شوند و اشك ! آه اشك كه هميشه جاري است .
اي مرهم سينه و مونس قلبهاي شكسته ، از چنگال ظالم چهره روزگار خموده شده و دامان عدل ، پاره پاره ، آري دلها مرده اند ،‌هان اي مسيحا دم ، دمِ آمدن است .
بيا اي بهار عمر ، اي صبح روشن بيا كه لوح سينه مان سرشار از ندبه هاي بي جواب است بيا اي تمام هستي من .
مي دانم كه عاقبت سكوت خلوتمان با طنين گامهايت شكسته خواهد شد و خوشا موعودي كه «انا بقيه الله …» معنا مي شود .
با تو مهدي درد دل امشب فراوان مي كنم
قطـره اشكـي را ز بغـض هجــر ، گريان مي كنم
آرزويم جرعه اي با يك غزل گيسوي نـاب
از نـگاهـت عشــق را در عشــق نــالان مي كنم
چشـم تـو محـراب عشق و مردمش مهر نماز
مـن بـراي بـا تـو بـودن تـرك ايـمـان مي كنم
بعد از ايـن تنهـاي تنهـا انتظـارت مي كشم
هرچه خواهي فاش مي گويم كه من آن مي كنم
در مـصلاي محبـت بستــه ام احـرام عشـق
تـا بـيـــايي زخـم دل را بـا تـو درمـان مي كنم
هر صبحدم كه خورشيد سر از افق بيرون مي آورد با عجز سر بر آستان ملك پاسبانت مي گذارد و خود را به خاك درگاهت مي سايد تا اذن تابش بر خلق جهان را از حضرتت بگيرد و يك بار دگر نيز جهان را روشن سازد .
ماه نيز هر شبانگاه به پاي بوسي مشرف مي شود تا شرف درخشش را به وي عطا نمايي .
خوشا بحال ماه و خورشيد كه اجازه دارند خاك پاي شما را زيارت كنند.
خوشا به حالشان و....
خوشا به حالشان كه جمال زيباي يوسف فاطمه را زيارت ميكنند ، خوشا به حالشان كه چشمان زيباي تو به آنها نگاه ميكند و واي بر من ...
واي برمن كه بار گناهانم چنان حايلي بين من و شما بوجود آورده كه اين بنده ناچيز پروردگار را از زيارت جمال ملكوتي مهربانترين مهربانان، محروم مي سازد.
واي بر من كه عمرم در حال صرف شدن است و نتوانسته ام جمال مبارك مولايم و آقايم و امام و پيشواي خود را زيارت كنم .
چه كنم ، دردم را به كه گويم ، به كجا پناه برم از غم هجر تو، بجز خودت ، كه عالمي در پناه وجود مباركت متنعم است و مردمي از صدقه سر تو روزي مي خورند .
اي پناه بي پناهمان ، اي حجت پروردگار . اي دواي درد دردمندان ، اي مقصود عارفان ،دست كوتاه من و دامن بلند همت تو ، ((از دستم گير)) .
((دل مدينه شكسته حرم براه نشسته تو مروه اي ، تو صفائي، خدا كند كه بيايي))

نظر شما(0)

 

دلتنگ تو ( یا مهدی فاطمه (ع) ) اثر: اکبر شعله رسا

اي كاش چون هميشه و براي بيان مطالب كلمات از پي هم مي آمدند و مي رفتند و مرا از وجود غمها تهي مي ساختند اما براي بيان واژه دلتنگي كلمات ياريم نميكنند ، زيرا براي در دلتنگي براي نوشتن تواني نيست
ايكاش اينجا بودي و در كنارم مي نشستي و در بيان مطالب ياريم مي ساختي تا من با حس گرماي وجودت از دلتنگيهايم مي رهيدم .
آيا نمي خواهي بيايي؟
آيا نمي خواهي بيايي ، و مرا از اين دنياي عذاب برهاني ؟
آيا نمي خواهي بيايي و هستي ام را دگر باره بنيان نهي و مرا از تهي شدني كه هر لحظه بيش از قبل وجودم را تباه ميسازد برهاني ،
آيا نمي خواهي بيايي و و مرا از شادي پر سازي و از غم تهي ؟ مگر اين وجود كوچك چقدر توان ذخيره غمها را دارد ؟
آيا نمي خواهي بيايي و مرا به لحظات شيرين ديدار پيوند زني و از اسارت زخمها برهاني و لذت پرواز را به وجودم بچشاني ؟
مگر ديگر جايي براي بوجود آمدن زخمي ديگر مانده است ؟
آيا نمي خواهي بيايي و مرا با خود به سرزميني از شادي و نور و محبت ببري ، تا ابد ، در كنار خود ؟
آخر مرا در اين گردابهاي طاقت فرساي افكار كه از هر سو احاطه ام كرده اند رها مكن !
آيا نمي خواهي بيايي و مرا از دام گسترده تنهايي برهاني و به لذت پيوند زني ؟
آيا نمي خواهي بيايي و لحظات درد آلود فراق را به پايان برساني ؟
اين تنهايي و فراق دارد مرا مي كشد !
آيا نمي خواهي بيايي و مرا از زندان خاك برهاني و به ابديت پيوند زني ، رنج را پايان بخشي و درد را مرهم نهي ؟
من بخاطر دردها و رنجها ، غمها و سختيها و زخمها ـ كه اينك آنقدر زياد گشته كه جانكاه و جانفرسا گشته ـ نمي نالم ، بلكه آنها را بهانه ديدار تو كرده ام تا از جانكاه ترين دردها كه همان درد فراق توست رهايي يابم و به شيرين ترين لذتها كه همانا ديدار تست ، دست يابم ،
آيا نمي خواهي بيايي و مرا با خود ببري ؟؟؟؟؟؟؟؟ آخر كي ؟

نظر شما(0)

 

به انتظار حضورت اثر: جیران کریمی پور

ای بهترين ...

انتظارتت را می کشیم ...انتظار بودن تو ميان اين کره ی خاکی...

نمی دانم برای چه دلم از نبودنت می لرزد !!!! نمی دانم چرا وقتی دلم از غم روزگار می شکند تو را فرياد می زنم و از تو کمک می خواهم ...

امشب همه خوشحالند ...امشب همه آرزوهايشان را رنگ طلايی زده اند...امشب خيلی ها به دنبال سرنوشت نامعلوم اين روزگار راهی حجله ی عشق می شوند...برايشان از تو خوشبختی طلب می کنم !!!

امشب همه دل را آذين کرده اند برای حضور تو!!!

باز هم به شوق آمدنت می خوانم و مست از ظهورت به قرص ماه خيره می شوم تا مثل سال های پيش لبخندی از تو ببينم .....

امشب تو ميان ما هستی...پس ديگر داشتنت رويا نيست...!

ميلاد ۱۱۷۰سالگی ات بر منتظرانت مبارک...

باز هم انتظارت را می کشم تا بيايی...

يا مهدی ...

ادرکنی...!

عجل علی ظهورک!!!

نظر شما(0)

 

«   ... 31  32  33  34  35  36  37  38  39  40  ...  »

 
 



Home | Site map | Contact us | About us
Copyright 2002-2005 TOOBAA cultural group (None Government Organization) . All rights reserved.
 

250