|
پسر فاطمه
قلم شد مشت و مركب آب ديــده به لوح سينة هجـــــران كشيده
نويسم نامـه اي با آه و زاري بـراي مه وشي ، زيبـــــا نگاري
بنام آنكه مهرت در دلم ريخت هم او مهر تو را با جانم آميخت
سلام اي دلبرم ، اي نـازنينـم سلام اي تاج سر، اي مه جبينمم
سلام اي سرو قد ، اي گلعـذارم خبر خـواهي اگر از حـــال زارم
ملالي نيست جـز درد جــدائي كجــائي اي گل نــازم كجــائي
سالهاست كه نام زيباي تو زينت افزاي مجالس و ياد تو صفا بخش قلبهاي ارادتمندان درگاهت مي باشد .هيچ مجلس مذهبي نيست كه منعقد گردد و نام بلند آوازه تو در آن برده نشود. بلكه نام تو محور سخن و يادت انگيزه تشكيل مجالس است.
و هر كس بقدر توان خود و بقدر وسعش به ساحت ملكوتي شما عرض ارادت كرده، عده اي با آمدن ، عده اي با نوشتن و عده اي با خواندن ، عده اي با گريستن و عده ايبا گرياندن ،عده اي با شعر گفتن و عده اي با گوش دادن . همه و همه مي كوشند تا نشان دهند با اينكه پرتو جمال ملكوتيت از پشت ابر هاي غيبت روشني بخش قلبهاي عاشق مي باشد ولي قلبهايي كه با ياد تو خوگرفته اند توان ساكت نشستن را ندارند.
در طول تاريخ هر كس كه توانسته از تو گفته و از تو نوشته و بقدر فهم خود تو را تعريف نموده است هرچند همه آنها كه گفته اند در مقام ملكوتي شما گفته اند ونوشته اند ولي شما والاتر و برتر از تعريف افراد عادي هستيد. بالاتر از آنيد كه در حد كلمات ناقص و قاصر بگنجيد ولي چه علاج كه نه كلمات را بيش از اين قدرت بيان است و نه ادراك را بيش از اين راه، ولي شما بزرگوارانه اين پراكنده گويي ها را قبول فرموده ايدو آنها را مورد عنايت كريمانه خود قرار داده ايد و اين بزرگواري شماست كه به بنده حقيري همچون من اجازه مي دهد تا قلم گيرم و بنويسم.
مولاي من . باز مي بينم چه بنويسم، چه بگويم، چگونه بگويم، مگر مي شود ؟وجودي را كه زمين و زمان به وجودش محتاجند و به ميمنت حضورش روزي مي خورند در كلمات ناقص وبا درك و فهم قاصر خود بستايم.
مهدي جان اي يگانه غريب نواز ! ابرهاي غربت وتنهايي بر سرم سايه افكنده و گلدسته هاي غم ، زير ايوان نگاهم صف كشيده اند !
اي نگاه اهورايي و اي دستان خدايي بيا و اهريمن مجنون را از زمين دلمان بيرون كن و از بند هوسهايمان رها ساز .
بيا كه ديار صبح و روشني از آن توست و گذر گاه خيال با ياد ونام تو معطر است .
چقدر بي تو سايه هاي اندوه درازتر مي شوند و اشك ! آه اشك كه هميشه جاري است .
اي مرهم سينه و مونس قلبهاي شكسته ، از چنگال ظالم چهره روزگار خموده شده و دامان عدل ، پاره پاره ، آري دلها مرده اند ،هان اي مسيحا دم ، دمِ آمدن است .
بيا اي بهار عمر ، اي صبح روشن بيا كه لوح سينه مان سرشار از ندبه هاي بي جواب است بيا اي تمام هستي من .
مي دانم كه عاقبت سكوت خلوتمان با طنين گامهايت شكسته خواهد شد و خوشا موعودي كه «انا بقيه الله …» معنا مي شود .
با تو مهدي درد دل امشب فراوان مي كنم
قطـره اشكـي را ز بغـض هجــر ، گريان مي كنم
آرزويم جرعه اي با يك غزل گيسوي نـاب
از نـگاهـت عشــق را در عشــق نــالان مي كنم
چشـم تـو محـراب عشق و مردمش مهر نماز
مـن بـراي بـا تـو بـودن تـرك ايـمـان مي كنم
بعد از ايـن تنهـاي تنهـا انتظـارت مي كشم
هرچه خواهي فاش مي گويم كه من آن مي كنم
در مـصلاي محبـت بستــه ام احـرام عشـق
تـا بـيـــايي زخـم دل را بـا تـو درمـان مي كنم
هر صبحدم كه خورشيد سر از افق بيرون مي آورد با عجز سر بر آستان ملك پاسبانت مي گذارد و خود را به خاك درگاهت مي سايد تا اذن تابش بر خلق جهان را از حضرتت بگيرد و يك بار دگر نيز جهان را روشن سازد .
ماه نيز هر شبانگاه به پاي بوسي مشرف مي شود تا شرف درخشش را به وي عطا نمايي .
خوشا بحال ماه و خورشيد كه اجازه دارند خاك پاي شما را زيارت كنند.
خوشا به حالشان و....
خوشا به حالشان كه جمال زيباي يوسف فاطمه را زيارت ميكنند ، خوشا به حالشان كه چشمان زيباي تو به آنها نگاه ميكند و واي بر من ...
واي برمن كه بار گناهانم چنان حايلي بين من و شما بوجود آورده كه اين بنده ناچيز پروردگار را از زيارت جمال ملكوتي مهربانترين مهربانان، محروم مي سازد.
واي بر من كه عمرم در حال صرف شدن است و نتوانسته ام جمال مبارك مولايم و آقايم و امام و پيشواي خود را زيارت كنم .
چه كنم ، دردم را به كه گويم ، به كجا پناه برم از غم هجر تو، بجز خودت ، كه عالمي در پناه وجود مباركت متنعم است و مردمي از صدقه سر تو روزي مي خورند .
اي پناه بي پناهمان ، اي حجت پروردگار . اي دواي درد دردمندان ، اي مقصود عارفان ،دست كوتاه من و دامن بلند همت تو ، ((از دستم گير)) .
((دل مدينه شكسته حرم براه نشسته تو مروه اي ، تو صفائي، خدا كند كه بيايي))
نظر شما(0) |