صفحۀ اصلی
 
جشنواره‌ها
 
نمایشگاه آثار تصویری
 
نمایشگاه آثار ادبی
 
پرسش‌های متداول
 
ارتباط با طوبی
 
درباره طوبی
 

 

خوشا آنکس که چون تو سروري داشت اثر: امیر هیودی

خوشا آنکس که چون تو سروري داشت

کنارش نازنینی دلبری داشت

نظر بر مرغ احساسم که کردی

برای پر زدن بال و پری داشت

به مهمانی چشمانت که می رفت

سرا پا شور و حال دیگری داشت

دری از خنده بر من می گشودی

کنونم حال و روز بهتری داشت

نصیبی نیست آنکس را ز شادی

که با دنیای اهل دل سری داشت

یقین دارم طنین گفته هایت

به هر شعری که خواندم برتری داشت

امیر خسته از دیدار هر کس

به استقبال تو چشم تری داشت

نظر شما(0)

 

مجموعه شعر اثر: امیر هیودی

تقدیم به امام عصر(عج)


خوشا آنکس که چون تو سروري داشت

کنارش نازنینی دلبری داشت

نظر بر مرغ احساسم که کردی

برای پر زدن بال و پری داشت

به مهمانی چشمانت که می رفت

سرا پا شور و حال دیگری داشت

دری از خنده بر من می گشودی

کنونم حال و روز بهتری داشت

نصیبی نیست آنکس را ز شادی

که با دنیای اهل دل سری داشت

یقین دارم طنین گفته هایت

به هر شعری که خواندم برتری داشت

امیر خسته از دیدار هر کس

به استقبال تو چشم تری داشت




.....................................................................................................




من منتظر آمدن توام

تويي كه سالها پيش آمده‌اي

توي كه نگاه خسته‌ات

طلوع خورشيد است

و زبان خاموشت

چشمه‌اي جوشان است

راويان گويند

سالها پيش مولودي عظيم

در ميان دسته‌اي از زيباترين و پرفروغ‌ترين فرشته‌ها

از مادري غريب و همچون لالة ياس متولد شد

كه گويند زمين

برپاي او سجده خواهد كرد

و ماه وخورشيد و ستارگان

از او منشاء مي‌گيرند

اوست كه خواهد آمد

و زمين را پر از عطر گل نرگس مي‌كند

و انتقام صورت نيلي شده از سيلي را

از پيشوايان ظلم و سياهي خواهد گرفت

و روشنايي را به زمين

هديه خواهد داد

يا مهدي فاطمه

بيا

وسينه‌هاي غبار گرفته‌مان را

نوراني كن


.......................................................................................................






مي‌دانم كه يك روز

خواهي آمد

تا دستهاي بسته مرا بگشايي

وگامهاي خسته‌ام را توان بخشي

تو خواهي آمد

تا مرا به آخرين دريچه عشق ببري

تو خواهي آمد

و طبيب خواهي بود

براي دلهاي شكسته و سوخته

دارويي براي درمان دلهاي غبار گرفته و خاكي

تو خواهي آمد تا بذر فضليت را در ميان سينه هاي آسماني بگستراني

و من در انتظارت اي تنها ترانة معلوم گامهاي غيرتم را استوارتر از هميشه

برخواهم داشت

و با پاهاي برهنه به استقبالت خواهم شتافت

تا تاولهاي قلب رنجور مرا را باور كني.




................................................................................................................






به از تو

از كدام دريچه

آسمان را به تماشا بنشينم

و با كدام واژه عشق را معنا كنم

بي تو

همة فصلها خاكستري و

همه ستاره ها خاموشند

كيفر شكستن دل من

چند جاده غربت

و چند آسمان تنهايي ست

باور كن

من هنوز هم

به قداست چشمهايت ايمان دارم




.......................................................................................................................






مغموم‌ترين بلبل پربسته منم

مظلوم‌ترين عاشق دلخسته منم

سرگرم به دنياي دل غمزده‌ام

بر باد فنا رفته و بگسسته منم

از شوق تماشاي تو اي تازه بهار

سيماي خزان ديده و بشكسته منم

اي آنكه ز من نام و نشان مي‌طلبي

بي نام و نام نشان‌ترين ز خود رفته منم

عمريست كه در حسرت ديدار رخت

مشتاق‌تر از جمعة هر هفته منم

هر چند امير دل طوفان‌زده‌ام

فريادترين اشك زبان بسته منم




......................................................................................................................................




با حضورت خانة دل را خدايي مي‌كني

اشكها را با سكوتم آشنايي مي‌كني

گر بيارايي به نور خود سراي ديده را

بر غلام آستانت پادشاهي مي‌كني

روز و شب چشم انتظارم تا بيايي اي دريغ

قرن‌ها بگذشت اما سال و ماهي مي‌كني

مجلسي با ياد تو از گل چراغان كرده‌ايم

التفاتي تا بگويم باوفايي مي‌كني

گر امير عشق را روز جزا شافع شوي

تكيه بر عهد گداي بينوايي مي‌كني

با حضورت اشك غم از چهرة دل پاك كن

اي كه در كار جهان مشكل‌گشايي مي‌كني




......................................................................................................................................






اي سرّ نهان پرده ز رخساره تو بردار

زيبا صفتان در هوس روي تو بر دار

ما را نبود لايق خاك در كويت

اي خاك درت جان و شفاي دل بيمار

گلها همه از شوق سر سجده نهادند

خورشيد ولايت كه دميده ست به گلزار

اي مرغ سخن ساز الهي سخني گو

كز هيبت تو هر دو جهان گشت چمنزار

در دايرة وصل تماشايي عشاق

خوبان همه در خط و تويي نقطة پرگار

بر حال امير اي همه خوبي كرمي كن

زيرا كه تويي خسرو خوبان گرفتار




....................................................................................................................................................




ما گريزان از تو و تو مي‌كشي ما را به سويي

دم به دم سيرابمان مي‌سازي از جام و سبويي

در نگاه مات و حيرانم اگر غم ديدني نيست

روز روشن ديده‌ام آيينه‌اي را روبرويي

اي بهار شادماني اي بهشت جاوداني

سبز و خرم كن دلم را با گلاب ماهرويي

يوسف زهرا كجايي اي تمام هستي من

لحظه ديدار رويت گشته بهرم آرزويي

حسرت ديدار رويت ديده را در غم فرو برد

تا قيامت اينچنينم تا ببينم از تو رويي

زير درگاه خدا من همچنان شرمنده هستم

آبرو دارم آگر تو باعث اين آبرويي

من امير بيكس و تنهاي تنها و غريبم

آشناي من تو هستي با تو دارم گفتگويي

زين همه مردم نمايان زين همه آدم فروشان

مي‌گريزم مي‌گريزم تو نشاط خلق و خويي



............................................................................................................................................................






بوي خوش زندگي مي‌وزد از كوي دوست

جان به فداي رخ و ديدة دلجوي دوست

تا به تو دل بسته‌ام از دو جهان رسته‌ام

وز همگان خسته‌ام جز خم ابروي دوست

سوي قدمگاه عشق مي‌‌كشد و مي كشد

جان ز خود خسته را غمزة جادوي دوست

رشتة نازش مرا تا به سماء‌برد و عشق

مي كشدم تا خدا حلقة گيسوي دوست

ديده فرو بسته‌ام از همه گلها كه دوش

محو تماشاي خود كرده مرا روي دوست

ساغر چشمان دوست چشمة جوشان عشق

طبع روان امير جلوه‌اي از روي دوست

نظر شما(0)

 

منتظر اثر: مهدی عادل

سهراب میگفت((روزی خواهم آمد و پیامیخواهم اورد))
هزاران سال است که هزارانآمدهاند
هزارانی همه با این ندا
آمده ائیم و پیامی آورده ایم
وباز هم منتظریم
منتظر او و پیامش

نظر شما(0)

 

تاریک کوچه دلتنگی اثر: مونا امانی پور

تاریک کوچه دلتنگی
پر از خالی و اشک
ابتدای کوچه شماره می شوی
یک خود را جا می گذاری
دو اعدام غرور
سه تولد انتظار و چشمانی خیره به انتها
چهار اولین قطره اشک
پنج , شش ,هفت , هشت , ...
پنجاه به مرز پرواز می رسی
آرزوی دو بال مغز خالیت را پر می کند
خیال خامی نا تمام چشمت را می بندد
و تو غرق می شوی در ابتدای عشق
تازه پنجاه ویک می شوی
پنجاه ودو ,پنجاه وسه ,پنجاه وچهار , ...
ورد می خوانی هزار بار
ته کوچه سیصد وسیزده ضربان در نبض زمان کامل می شود
در پس کوچه عددی نا معلوم
جمعه ای در بی انتهای عشق
پشت پرده ای سیاه
او پیدا می شود
و تو گم می شوی...

نظر شما(0)

 

عیدانه اثر: نجلا محقق

روز عید است و جهان منتظٍر منتظًر است
از غم غربت او دیده هر شیعه تر است
همه جا جشن و سرور است به پا در طلبش
گویی امروز جهان نیز به حالی دگر است
چه ورودی ست ورودش، همه جا شور و شعف
چه رجوعی ست رجوعش، که جهان را ظفر است
رب عجل فرجه بانگ خوش این روز است
این چه روز و چه شبی، محشر کبری مگر است؟
همه از هم به غم و شادی توام پرسند
یعنی این سال هم آن ماه به دور از نظر است؟
چون به هر سو نگری آتش عشق است و نیاز
جان و دل سوز که اندر دل ما شعله ور است
ما چو انجم به دل تیره شب منتظران
آنچه روشن کند این ماه رجوع قمر است
ما چو کوران ره دوست و گمگشته به راه
دیدن نور رخ اوست که کحل بصر است
ما چو خاک ره آن یار سفر کرده شدیم
بهرخاک هر قدم دوست به فرقش ثمر است
ما چو پروانه به گرد رخ او می گردیم
نیک دانیم که او نیز چو ما خون جگر است
عاشق وصل و وصالیم کجا عاشق را
ذره ای از غم و شیدایی و عشقش خبر است؟
دل و جان سوخت ز دوریت بیا یار عزیز
تا به کی هجر؟ بیا! وقت رجوع از سفر است

نظر شما(0)

 

«   ... 31  32  33  34  35  36  37  38  39  40  ...  »

 
 



Home | Site map | Contact us | About us
Copyright 2002-2005 TOOBAA cultural group (None Government Organization) . All rights reserved.
 

234