صفحۀ اصلی
 
جشنواره‌ها
 
نمایشگاه آثار تصویری
 
نمایشگاه آثار ادبی
 
پرسش‌های متداول
 
ارتباط با طوبی
 
درباره طوبی
 

 

انتظار اثر: نرگس بابایی

در انتظارتم
چشمان خسته ام
در ظلمت سکوت
در ازدحام اشک
در تلخی دروغ
در انزوای عشق
در پاکی غروب
در سردی زوال
در سرخی قلوب
در سبزی بهار
در انتظار توست

روح شکسته ام
در سایه ی درخت
آن تک درخت پیر
کو مانده سر به زیر ؛
در سوگ همرهان
آن همرهان که در
گوری بخفته اند
گرمای زندگی
با خود ببرده اند ؛
در سوز عاشقان
آن عاشقان که در
تکرار لحظه ها
هر لحظه بیشتر
در خود بمرده اند ؛
در انتظار توست

من آن مسافرم
آن خسته از دروغ
آن خسته از فریب
آن کس که خود هنوز
حتی نفهمیده است
از بهر چه بزیست ؛
یا بهر چه بدید ؛
یا بهر چه کشید ؛
یا بهر چه بمرد ؛
اما دل غمین
در انتظار توست

آری !
دراین زمان
در بهت لحظه ها
تنها ز انزوا
دلخسته از سکوت
در انتظار تو
آرام و بی صدا
بنشسته ام کنون
آیا رهایی هست
زین انتظار سخت ؟
تا کی جفا کشم ؟
حتی ز سایه ها
این سایه های درد
این دردها که در
جانم نشسته اند .
حتی هوا و خاک
باران و باد و رود
هر جا رسیده اند
روح و تن مرا
آزرده کرده اند
.
در انتظارتم
پاییز هم گذشت
برگرد با بهار
چشمم به راه توست .
ای غربت خیال
جانم به لب رسید
پس کی تو می رسی ؟

اشک ستاره ریخت
اما نیامدی
ظلمت فرو کشید
اما نیامدی
شب مرد از سکوت
اما نیامدی
وقتم به سر رسید
اما نیامدی

من مرده ام کنون
روییده از خاکم
صدها شقایق ؛ لیک
حتی پی گورم
هرگز نیامدی

ای نرگس خموش
آرام گیر که تو
حتی پس مرگت
هرگز نیارمی ... .

نظر شما(0)

 

می فهمی چی می گم؟؟ اثر: امیر زادهوش پور


زير بارون راه نرفـــــتی تا بفهــــــــمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگــــاه رو تا بفهــــــــــمي از كي ميگم
چشـــماي اون زير بارون ســــــــــــر پناه امن من بود
ســــايه بون دنج پلكاش جـــــــاي خوب گم شدن بود
تنها شــــــب مونده و بارون همهء سـهم من اين بود
تو پرنده بودي من ســــرو ، ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودی با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب داد مي كشيدي نازنين ! چــرا نموندي ؟
حالا زير چــــتر بارون بي تو خيس خيس خيــــسم
زير رگــــــــــــــــبار گلايه دارم از تو مي نويســــــــــم
تنها شــــــب مونده و بارون همهء سهم من اين بود
تو پرنده بودي من ســــرو ، ريشه هام توي زمين بود

(امیرم)...

نظر شما(0)

 

حافظ.... اثر: امیر زادهوش پور

حـــــــــــــافظ کنار عکس تو با من باز نيت ميکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحـــــبت ميکنم ...
چه ارتباط ســـــــــاده ای بين من و تقدير هست
تقدير ويران ميکند من هم مــــــرمت ميکنم
در اشتباهی نازنيــــــن ، تو فکر کردی اين چنين‌
من دارم از چشــــــــــمان زيبايت شکايت ميکنم
نه مهربان من ، بدان بی لطف چشم عاشقت
هرجای دنيا که روم احســـــاس غربت ميکنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شـــوق شرکت ميکنم
يک شادی کوچـــک اگر از روی بام دل گذشت
‌هرچند اندک باشــــد آن را با تو قسمت ميکنم
خسته شدی از شــعر من زيبا ، اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشــق هستم اما رفع زحمت ميکنم
(امیرم)...

نظر شما(0)

 

تو چی هستی؟ اثر: امیر زادهوش پور

نه اهـــــــــــــــل روزگارم نه همنشــــــين سايه
بزن به ســـــــــــــــــيم آواز تا آخــــــــــــــر گلايه
رو سرزمين بي ســــــــر يه ســـــــرو سربلندم
به شاخ و برگ ســــــــبزِ خودم دخيل مي بندم
ستون تخت جمشيد برج غرور مـــــــــن نيست
من با تو بهــــــــترينم ثانيه گور مـــــــــن نيست
تو كي هســـــــتي كه خيال داشــــــتنت
يه دم از خــــــــاطر من دور نميـــــــشه؟
رو به روي آيــــــنه چشـــــــــمات رو نبند
خورشيد از نور خـــــــــودش كور نميشه
ببين كه داس وحشـت حريف ياس من نيست
سكوت اين كــــــــــرانه خلع لباس من نيست
ببين كليد ســـــرداب تو دســـــــت اين اسيره
برگ امان نمــــــــــــي خوام براي گــــريه ديره
برهــــــــــــنه مثل درياس صــــــــداي آبي من
هزار تا عــــــــمر نوئه عمر حبـــــــــــــابي من
تو كي هســـــــتي كه خيال داشــــــتنت
يه دم از خــــــــاطر من دور نميـــــــشه؟
رو به روي آيــــــنه چشـــــــــمات رو نبند
خورشيد از نور خـــــــــودش كور نميشه

اســــــــم تو قشنگ ترين قصه براي گفتنه
اســـــــــم تو قشنگ ترين قصه واســـه شنفتنه
غنچــــــــــه ي نجيب اســـــــــم تو روي باغ لبم
بهـــــــــترين غنچه ي لـــــــــــذت براي شكفتنه
لحظه ي طلايـــــي نوازش گيســــــوي تو
مثل ناز دســـــــــت رو خواب چـــــــمن كشيدنه
داغـــــــي وسوسوه ي گرفتن دستاي تو
كوره ي بزرگ خورشـيد و توي خواب ديدنه
تــــــــو چـــــــــــــــــــــي هســــــــــــتي ؟
تـــــــو چــي هستي كه تماشــــــا كردنت
مــــــــثل پَـــــــر به آسمــــــــــــون گشودنه
تـــــــــــو كـــــــــــــــــــــــي هســـــــــتي ؟
تـــــــو كـــــــي هستي كه تمام لحظه ها
بـــــــي تو بودن ، مثــــــــــــــــل با تو بودنه
زير نور خـــــــــيس بارون ، مخمل سبز چشات
جـــــــنگل جادويـــــي در به دري هاي منه
گيسوي بلند تو (قراره بديش به من ها) ، كه شعري از رهاييه
(امیرم)

نظر شما(0)

 

زمزمه نجات بخش اثر: امیر بهرامی احمدی

زمزمه اي از دور دست مي آيد. گويا من و تو را به خود فرا مي خواند. چه مي گويد؟ چه سرودي است كه اين چنين سينه هوا را مي شكافد و به سوي ابديت پرواز مي نمايد؟ اين زمزمه كدامين زمزمه سرا است كه نرم و آرام بر جان تشنه مان مي بارد و سرود سبز رويش را سر مي دهد؟
كم كم زمزمه نزديك مي آيد و بر جان خسته مان مي نشيند و گرد و غبار سفر خويش را مي زدايد. انگار اين سروش سالهاست كه با من و تو آشناست و هر دو مان را فرا مي خواند به عشق و ايمان و مستي.
بانگ نجات از بيداد و رهايي از ستم ، بانگ خروشيدن بر ناپاكي و اميد رسيدن به تمام خوبي ها، زمزمه زدودن اشك غربت و بي مهري از دامان يتيمان و پر نمودن سفره تمامي مستمندان. فريادي براي استمداد از براي ساختن انجا كه شايد دنيايش بناميم. همانجا كه من و تو، هر چه خواستيم كرديم. و نه هر چه بايد مي كرديم.
بايد ياري بگيريم براي پاك كردن سينه گرفته از غبار كناه اين دنيا. يافت مي شود آيا مرهمي بر دل دردمند ضعيفان؟ آنگاه كه جز تحمل ستم و بيداد ظالمان گريزي بر تن نحيف خويش نمي يابند. انوقت كه از درون جانشان فرياد بر مي آوردند و از آن يگانه دادار هميشه بيدار ياري مي جويند و دل خويش را به وعده راستينش آرام مي نمايند.
آري ما منتظريم بر عبور زمان از كذر تاريخ و رسيدن به آن لحظه موعود. مي شود باشيم و ببينيم كه زمزمه سراي آن سروش مي آيد و پايان مي دهد اين همه بيداد را؟ لختي صبر شايد لازم آيد براي درك اين افق بلند انتظار، براي رسيدن به آن معنا كه ما هستيم و خواهيم بود تاجاودانه تاريخ و تا ابد هر چند استخوان هايمان گرفتار خاك گردند.
مهدي جان، زمزمه سراي تمامي زمزمه ها، بيا و براي هميشه پايان ده ستم و بيداد و نيستي را. براي هميشه پايان ده ننگ ظلم بر مظلومان را و بچشان بر زبانمان مزه پاكي و راستي را.
مهدي جان
من آماده ام تا در ركاب تو باشم و براي تو فرياد برآورم و با ياريت بيداد را از ريشه بخشكانم. من آرزو مي كنم كه بمانم با اين جان خسته و مملو از عشق به وجودت تا بتوانم دل دردمندم را درمان نمايم.
مهدي جان
بپذيرم كه براي آمدنت سالهاست كه لحظه شماري مي كنم.

نظر شما(0)

 

«   ... 41  42  »

 
 



Home | Site map | Contact us | About us
Copyright 2002-2005 TOOBAA cultural group (None Government Organization) . All rights reserved.
 

234